تبليغاتX
زاشک دیده نوشتم هزار نامه برایت....

زاشک دیده نوشتم هزار نامه برایت....

تقدیم به محال ترین زیباترین وبهترین باورم که تویی وتا نهایت باور می ستایمت

 

 نمى‏دونم دوسِت دارم يا نه


 نمى‏دونم اين عادته يا عشق


 نمى‏دونم چيکار کنم با تو


 نمى‏دونم چيکار کنم با عشق

 تو با منى، اما نه از ديروز


 تو با منى، اما نه تا فردا


 تو با منى، اما نه با اين من


 يه روز مى‏رى، اما نه از حالا

 کنارمى، چقد ازم دورى


 کنارتم، چقد بهت نزديک


 تو آشنا، غريبه‏اى انگار


 ستاره‏اى، اما چقد تاريک

 براى من که عاشقم، خوبى


 براى من که ساده‏ام، زيبا


 براى من که ذره‏ام، خورشيد


 براى من که قطره‏ام، دريا

 نمى‏دونم که تا کجا؟ تا کى؟


 گلايه رُ بايد تحمل کرد


 توى کدوم ترانه بايد مُرد


 تا يک غزل تُو چشمِ تو گُل کرد

 قفس قفس، براى من بالى


 نفس نفس، براى من پرواز


 ولى نه با سکوت هر فرياد


 ولى نه با گلوى هر آواز

 طلوع هر دوست دارم با من


 غروبِ عاشقانه‏ها با تو


 يکى ميون جاده‏ها گم شد


 نمى‏دونم که اون منم يا تو

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت10:45توسط آرزو | |

می خوای بگی که عاشقی تو حتما

می خوای بگی ستاره ها رو دیدی حتما

ستاره ها می گن که دوری تو باز

دنبال عیش و نوشی دوباره

پیک صبا از حال تو خبر داد

جای دیگه با کسی تو نشستی

بهش می گی عاشقشی سفت و سخت

اون دروغایی که به منم می گفتی

چرا فریب و جا دادی تو قلبت

عشق جواب کردی تو از تو قلبت

دوباره باز رنگ و ریاه ست که کارت

تا کی می خوای دنبال نور بگردی

با دروغات دنبال اون بگردی

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت10:37توسط آرزو | |

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ... خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره ... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت10:12توسط آرزو | |

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم  

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت8:12توسط آرزو | |

 

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

 دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

 کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

 دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

 کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

 دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

 کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

 دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

 کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

 دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

 کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

 دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

 کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

 دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

 کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

 اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

 کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

 کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

 دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

 کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.

 روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

 دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

 کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

 دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

 کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

 کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

 دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

 کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

 دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

 کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

 دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

 کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

 کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

 آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت7:56توسط آرزو | |

باید در زندگی همچون دریا بود تا اگر با سنگهای سخت برخورد کردیم ، سنگها در عمق ما محو شوند نه ما در عمق سنگها

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود

گوش دادن را بياموز گاهي اوقات فرصتها بسيار آهسته در ميزنند.

راز آینده در اکنون است اگر به اکنون دقت کنی میتوانی آن را بهتر کنی و اگر اکنون را بهتر کنی ان چه پس از آن رخ می دهد هم بهتر میشود. پائولو کوئیلو

مالکیت آسمان ها به نام کسانی است که به زمین دل نبسته اند

هيچ کس براي شکست خوردن نقشه نميکشد بلکه اين نقشه است که اگر اشتباه کشيده شود به شکست ميانجامد

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت7:57توسط آرزو | |

 

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي

است كه بي تو سركردم.

وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

منتظرم يافتم.

اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت15:50توسط آرزو | |

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت15:48توسط آرزو | |